تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی
دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی
چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته
کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته
خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه
من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده
از این احساس یاءس یکه تو رو از خاطرم برده
به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتاب و
بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ء خواب و
چرا گریم نمی گیره مگه قلب من از سنگه خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه
می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره
سر راه بهشت من درخت سیب می کاره
ذهن خط خطی....
آی ساعت دیواری! هنوز که تو بیداری!
اینجا همه خوابیدن... دیگه کاری نداری!
تابلوهای غبارپوش! یادتون شد فراموش!
لبخندای اجباری... روی لبای خاموش!
در و دیوار خونه! هی نگیرین بهونه!
رنگ و لعاب چیه؟... آدم تو فکر نونه!
پرنده جون قناری! چرا تو بی قراری؟
من اینجا توی زندون... تو از قفس فراری!
ای آسمون گریون !هر شب می باری بارون!
بغض منه شکسته... نمی ترکه آسون!
ذهن خط خطی....
آی ساعت دیواری! هنوز که تو بیداری!
اینجا همه خوابیدن... دیگه کاری نداری!
تابلوهای غبارپوش! یادتون شد فراموش!
لبخندای اجباری... روی لبای خاموش!
در و دیوار خونه! هی نگیرین بهونه!
رنگ و لعاب چیه؟... آدم تو فکر نونه!
پرنده جون قناری! چرا تو بی قراری؟
من اینجا توی زندون... تو از قفس فراری!
ای آسمون گریون !هر شب می باری بارون!
بغض منه شکسته... نمی ترکه آسون!
سکوت دستهایم را ببخشید...
ریشهء افکارم خشکیده اند
حتی باران اشک هایم آنها را زنده نمی کند
حتی جوانه ای سر نمی زند تا جرقهء یک فکر را به ارمغان بیاورد
دلم مرده است
و هیچ گوری نمی تواند بی تابی پیش از مرگ او را در خود پنهان کند
و هیچ دستی یاری کفن کردن لرزش های او را ندارد
و چشمانم...آه چشمانم
تا وقتی که پلک هایم در تلاشند تا درخشش امید را در پشت خود پنهان کنند
هیچ تصویری زیباتر از تاریکی را نمی توانم با آنها ببینم...
می دانم که بالاخره خورشید سر می زند
می دانم که بالاخره ریشه ای در ذهنم قوای از دست رفتهء خویش را باز می یابد
کمر صاف می کند
و با تمام نیرویی که به دست آورده اشک هایم را می نوشد
و برگ های افکارم به واژه می رسند
هنوز چشمانم بیدار است ...حتی در پشت تاریکی پلک هایم...!
دخترک برایم لالایی می خواند
چشمانم سکوت را پذیرا می شود
و من صدایم را در قعر گلویم به گور خاموشی می سپارم
واژه مرده است نگاهم مرده است عشق مرده است
و من تنها تلخی جدایی را جرعه جرعه می نوشم
شریان هایم خالی از عبور وقلبم آرام است
نفس مرده است دلم مرده است
ومن..........مرده ام
رفتی نیامدی و سفر دلفریب شد
نا اشنای کوچه پشتی رقیب شد
تاریخ اشنایی ما را بهم زدند
تقویم روی میز تو با من قریب شد
دل را به جرم پرسه زدن دار می زنم
مهم ترین نگاه تو بهم صلیب شد
ان جمعه ها که نبودی به نام عشق
فالی گرفتم ایه ی امن یجیب شد
یادش بخیر لحظه ی اخر سبد سبد
گل بود و خنده بود و نگاهت که سیب شد
فکر میکردم که برام یه رفیق و همدمی
تو کویر آرزو ... باران رحمتی
به گمونم آخر عاشقای عالمی
بذار راحتت کنم >>> فکر میکردم آدمی...!!!!
** ** **
بزرگی را گفتند زندگی چند بخش است؟ ** ** **
گفت:۲بخش...پیری و کودکی...
گفتند پس جوانی چه شد؟!!
گفت:با عشق سخت٫ با بی وفایی سوخت و باجدایی مرد...
نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد دل به او بستم. نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد
تقصیر من نبود
اینجا همه هر لحظه میپرسند:
« حالت چطور است؟ »
اما کسی یک بار از من نپرسید
« بالت . . . »
تقصیر من نبودکه با این همه . . .
که با این همه امید قبولی
در امتحان سادهی تو رد شوم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم
نظرات ()